X
تبلیغات
آفرینش

آفرینش

وبلاگی درباره هنر و مطالعات فرهنگی

تولید سیاسی زنان در دهه هشتاد

مردان همواره در پی تعریفی از قلمرو، قدرت، حفظ، مراقبت، نگهداری و تملک بوده اند. این موارد مردان را موجوداتی سیاسی می سازد چون این مفاهیم، مفاهیمی سیاسی هستند. در طول تاریخ تولد مردان امری سیاسی بوده است به این منظور که قبیله ها برای حفظ قلمرو خود و مقابله با دشمنان و گذران شرایط زندگی در برابر حوادث طبیعی به بدنهایی عضلانی احتیاج داشته اند. بنابراین تولد مردان یک استراتژی برای بقای حیات بود.

اما برای زنان مرگ امر سیاسی بود، بر عکس مردان که تولد چنین نقشی را بازی می کرد. چون این مسئله می توانست به کمتر شدن نان خورها و مصائب قبیله در برابر کمبود غذا بیانجامد. این یک فرض قوی هست که باید بررسی شود و به طور مثال قوم عرب در تاریخ نشان دهنده چنین وضعیتی بوده اند. به بیانی زنان نقشی در تولید مردان و ایجاد پیوندهای قبیله ای داشته اند و بیشتر یک واسطه برای انجام امور بودند تا محوری که وارد جریان مدیریتی شود.

خیابانهای دهه هشتاد ایران چنین رویکرد تاریخی را عوض کرده اند. حضور زنان در خیابان و مکانهای شهری نشانی از امر مرگ سیاسی آنها نمی دهد بلکه آنها تولد سیاسی پیدا کرده اند. آنها حضور دارند، بر سیاست تاثیر می گذارند و قدرت مدیریتی را صاحب شده اند. تولد سیاسی زنان با مرگ سیاسی اقتدار یک پارچه مردان همراه شده است. حال این مرگ مردانه است که امر سیاسی است. مردانی که در خیابانهای شهر هویت پدرسالارانه آنها در پذیرفتن هویت زنان دچار گسست شده است. قلمرو مردان همواره توسط زنان تحت تاثیر قرار می گیرد و تمرکز خود را بر امور از دست می دهد، حتی اگر آن زیبایی ساده یک زن شهری امروزین در پشت ترافیک باشد. مردانی که، امروزه، در حال ساختن عضلات و قدرت حضوری خود هستند همواره تحت تاثیر حضور زنانی قرار می گیرند که آنها را از آنچه که هستند و سعی می کنند که باشند به سمتی دیگر جلب می کنند. به سمتی که در آن یکدستی مشخصات مرد سالاری دهه ۶۰ دچار گسستهای عمیق شده است. میل مردان به زندگی متفاوت، شیک پوش گشتن، داشتن اتوموبیلهای لوکس و بدنهای عضلانی گرفته تا زیر ابروهای مرتب و گوشواره هایی که یک نوجوان پسر به مصرف می رساند. تلاش یک مرد امروزین برای جذاب شدن، مرگ سیاسی مرد ایرانی قهرمان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 15:5  توسط حامد کیا  | 

عقلانیت ایرانی

عقلانیت بی غرور

وقتی به سمت شرایطی بحرانی می رویم وضعیت و موقعیت به خصوصی پرسش‌وار قبل از آن رخداد بحرانی چهره تهدیدآمیز خود را روبه مخاطب نشان داده به‌جای ایجاد عقلانیت تحلیلی،  آن را از فرد سلب می‌کند. دلیل اصلی چنین اتفاقی هم مشخص است: عقلانیت تحلیل مورد هجوم عواطف قرار می گیرد. در نتیجه تنها مؤلفه باقی‌مانده ارزشهایی هستند که فرد را ناگزیر از ایثار می‌کند. باوجود ارز‌شداوری ایجابی پیرامون مفهوم ایثار و ازخودگذشتگی، تکرار بی‌رویه آن (در فرهنگی که هرکنش مثبت درصورت زیاده‌روی بدل به توقع در روانِ اجتماع می‌شود) عقلانیت تحلیلی را تقلیل داده و قدرت محاسبه‌گری در اداره زندگی را دچار صدمات جبران‌ناپذیری می‌کند که یکی از نمودهای آن را می‌توان در شکلی از حیرانی شخصیتی (به‌مثابه یک واکنش در حوزه روان‌شناسی اجتماعی) دید.

طبعا یکی از نمودهای عینی واکنش‌های شخصیتهای حیران، را می‌توان در درک ساده‌انگارانه برخی مفاهیم اجتماعی جست. طبیعی است که واکنش این تیپ در درک کنش‌محور مفهومی چون سازندگی چیست: آنها سازندگی را با دارندگی اشتباه می‌گیرند بدون در نظر گرفتن این مهم که قدرت سازندگی نیازمند به قدرت محاسبه و تخمین زدن است. عقلانیتی که گزینه ها را بررسی می کند و به سمت تمرکز برای ساختن حرکت می کند. عقلانیتی که مشورت می کند و مشورت می دهد و دارای اعتماد به نفس و غرور است؛ نسبت به زندگی موضع مشخصی دارد و با توان تحلیلی خود موضع های دیگر را واشکافی می کند. اما عقلانیت بی غرور تنها معطوف به نگهداری موضع است بی آنکه آنرا نقد و نقاط ضعفش را مورد تحلیل قرار دهد.

طبعا پذیرفتنی ‌است که نارسایی فوق ناظر بر وضعیتی است که در آن شیفتگی به یک موقعیت، قدرت محاسبه گری و مقایسه را از بین می برد. نمونه بارز این مدعا ضرب‌المثلی ‌است که در ذهنیت و کنش ایرانیان نقش عمده‌ای ایفا می‌کند: «هر آنچه از دوست رسد نیکوست» طبعا پذیرفتنی‌ است که اگر این ضرب‌المثل را به ‌مثابه یک گزاره در حوزه منطق اجتماعی بدانیم فاقد قدرت تحلیل در شرایط زیستی با مؤلفه‌های مدرن امروز خواهد بود. علت نیز بسیار ساده است: زیست مدرن به‌واسطه انکشاف لحظات و موقعیتهای مختلف به‌قدری پیچیده است که قدرت تحلیل گزاره‌های دم‌دستی را از سوژه شناسا سلب می‌کند. بنابراین نمی توان با تن دادن به این ضرب‌المثل نسبت به هر آنچه که از دوست می رسد بی تفاوت بود. می بایست سئوال کرد و قدرت نقادی را از دست نداد. سئوال کردن و گفت و گویی که از آن ناشی می شود ما را از قضاوت احساسی رهایی می دهد. پیش داوری بی آنکه به موضوع نزدیک شویم در حقیقت حاصل عقلانیتی است که فاقد اعتماد به نفس است. عقلانیتی که به شرایط دو دستی چسبیده و در مورد آنچه که می خواهد هیچ گونه بازبینی و تحلیل درستی صورت نمی دهد.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 18:58  توسط حامد کیا  | 

حفره های عشق در زندگی روزمره

این مطلب در روزنامه شرق کار شده است.

به راستی پرسش این است که ما به چه واسطه ای عشق را در زندگی روزمره درک می کنیم. آیا می توانیم عشق را بدون واسطه درک کرد؟ در طول زندگی روزمره عشق در بین روابط ظهور می کند. اما آیا ما بدون واسطه در روابط قرار می گیریم؟ براستی چه چیزهایی مفهوم و حس عشق را به ما در طول زندگی روزمره منتقل می کنند؟ ما نمی توانیم بین یک زن و یک مرد تنها صحبت از عشق کنیم. اگر فرض کنیم که فرهنگ واسطه ی انتقال حسها و تجربه های ما در زندگی روزمره هستند می توان ادعا کرد به تعداد فرهنگها و خرده فرهنگها می توان صحبت از عشقها کرد. به بیانی ما در روابطی از عشقها قرار داریم. هر فرهنگ و خرده فرهنگی در بین کنشگرانی که در آن حضور فعال دارند عشقهایی را منتقل می کند. وقتی ما در فضاهای متفاوت با فرهنگهای متفاوت مربوط قرار می گیریم کنشگرانی در مقابل فرد تازه وارد قرار می گیرند که از آن فرهنگ و سنتهای رفتاری آن استفاده می کنند تا مفهوم عشق را به او منتقل کنند. عشق شکلی از رفتار است که در آن انتظارات جایگاه خاصی را پیدا می کنند. از این دیدگاه هر فرهنگ و خرده فرهنگی دارای شرایطی است که وقتی فرد در برابر عشق قرار می گیرد انتظارات و توقعاتی برای او مطرح می شود که می بایست به آنها پاسخ دهد. از اینرو این پاسخها شکل نوینی از رفتار را ایجاد می کنند که سیستم عصبی فرد را مورد تاثیر قرار می دهند و این تاثیرها باعث به شکل گیری تصمیمات و رفتارهای نوینی می شوند که جریان زندگی را در جزئیات مورد گسست و در کلیت خود مورد تغییر قرار می دهد. این فرایند چیزی است که ما را محافظه کار و تجربه هایمان را محدود می کند چون بوجود آوردن امور نوین و در جریان رفتارتهای نوین قرار گرفتن همواره تنش زا و از اینرو عشق همواره استرس زا و تنش آفرین بوده است. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 21:52  توسط حامد کیا  | 

مرگ ایرانی در فقر فلسفه

این مطلب در روزنامه ی شرق به چاپ رسیده است.

ما در زمانه ای پر از جنب و جوش حرکت می کنیم. زمانه ای مملو از تبادل اطلاعات، فرهنگ و اندیشه. در این وضعیت خواندن و یافتن درکی از پیرامون، یک امر لازم به نظر می رسد. امری که گم کردن آن معادل فرو رفتن مداوم در نداستن ضربه های است که به ما وارد می شوند و نمی توانیم تحلیل کنیم که آنها از کجا نشئت یافته و یا حداقل علتهای بوجود آمدن آن چه چیزهایی نیز می توانست باشد.

 نبود مطالعه در میان زندگی روزمره یک شهروند ایرانی فقری از درک نسبت به زندگی و جهان پیرامون را بوجود آورده است که در نتیجه هزینه های زیادی را در روابط روزمره برای انسانهای ایرانی به همراه می آورد. خواندن کتابی چون رمان، خود شکلی از تجربه ی زندگی است که با خوانش آن سطح درک را نسبت به امکانهای دیگر زندگیهای بالا برده ایم. حضور اساسی ما در ترافیکها شتابی را شکل داده است که قدرت تامل را از شهروند ربوده و نوعی از قضاوت و داوری شتاب زده را به جای آن قرار داده است. این شکل از بودن در روابط زندگی چیزی جز ایجاد شدن فقری فلسفی نسبت به وجودمان در زندگی به بار نیاورده است و نتیجه اش شیوع بیماریهای روانی و پرخاشگریهایی است که امروزه جزعی جدا ناپذیر از هستی یک شهروند را تشکیل می دهد.

شیوع استفاده از حضور روانشناسان در برنامه هایی که از رسانه ها پخش می شود خود شاهدی بر کنترل و در پی یافتن راه حلی برای مشکلات در روابط زندگی اجتماعی می باشد. در حالیکه همه چیز به روان شناسی ختم نمی شود و این یکی از نقاط کوری است که مدام بر آن تاکید می شود. استفاده مفرط از روانشناسی برای حل مسئله ای از این دست به نتیجه ای ختم می شود که ما از امور تحلیل درستی را بدست نمی دهیم و دچار کاهش در علت یابی ها می شویم. به بیانی شهروند ایرانی از کمترین سطح مهارت در تحلیل امور و دریافت مشکلاتی است که برای پیش می آید. این شرایط تمام بار بر دوش روان شناسی می اندازد و آن  تنها قسمت محدودی از مسئله را می تواند برای ما مشخص و نه تمامی حوزه ی موضوع را.

از این جهت نبود برنامه های آموزشی مناسب در آموزش فلسفه، دانش اجتماعی و تشویق به خوانش ادبیات از مهمترین معضلاتی است که فرهنگ امروزین ما را به پایین ترین سطح خود از لحاظ بر قراری در روابط، درک متقابل و تحلیل مسائل آورده است. ما در برنامه های رسانه ای خود چیزی به مفهوم فلسفه به زبان ساده برای خانواده ها و یا معرفی کتابها و یا رمانهای مناسب برای خوانش خواننده نیز نداریم؛ این مسئله به فقر فلسفه در جامعه موجب می شود و ما را در بدترین شرایط از نظر برخورد با مسائل قرار می دهد. این نقشی است که می بایست در ایجاد کردن آن حساسیت به خرج داده شود و برای حل مسائل زندگی روزمره بار را بیش از اندازه و هر جایی بر دوش روان شناسی قرار ندهیم.

فلسفه رویکرد به تحلیل هستی دارد و اندیشه ی تحلیلی را بالا می برد همچنان که دانش حضور در جامعه تصوری از جامعه شناسی ایجاد می کند که به مفهوم بر قراری روابط، ترمیم آنها و فن سخن گویی در حل مشکلات بر می گردد. یکی از معضلات امروزین یک شهروند ایرانی نداشتن مهارت در گفتگو و داشتن صبر برای پرهیز از پیش داوری می باشد و در  نتیجه شکلی از شتاب زدگی و پیش داوری را به وجود آورده که نتیجه اش چیزی بین خوبها و بدها منجر شده است؛ افرادی در این میان خیلی خوب هستند و یا افرادی خیلی بد. این دسته بندی به این شکل نمی تواند فرد را در حل مشکلاتش به سمت یک روابط مسالمت آمیز راهنمایی کند و تنش را برای او دو چندان خواهد کرد. این فرضیه ای است که می تواند مورد آزمایش قرار بگیرد اما همین  تاثیرات حاصل از نبود آن ما را به این سمت منجر می کند که احساس شخصیت اجتماعی خود را خدشه دار شده دریافت کنیم و نتوانیم به تحلیل مناسب امور دست بزنیم، در نتیجه تنها باری از سرخوردگی ما را در برگرفته و انتظار خواهد کشید. این سرخوردگی حاصل قرار گرفتن در امور سربسته و از دست رفتن قدرت تحلیل می باشد در برابر حرکت به سمت بوجود آوردن نظم نوین در روابط بین امورد می باشد. زندگی ایرانی قدرت بدست آوردن نظم نوین را دارا نیست و مدام در یک آشفتگی به سر می برد. مرحله ای از آشفتگی که برای او تبدیل به امر مطلق شده است.  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:25  توسط حامد کیا  | 

اصل لذت و چالش های آن:

مارکوزه مردی که مارکس درباره ی او چیزهایی گفته بود!

مارکوزه در کتاب اروس و تمدن و به خصوص در فصل پنجم آن به فروید و نظریات او توجه ویژه ای را مبذول می دارد. اما چه چیز در فروید وجود دارد که مارکوزه را اینچنین به سوی خود فرا می خواند؟ برای جواب این سئوال می بایست به سراغ جایی رفت که مارکوزه آنرا درد تمدن و دوران زندگی معاصر می داند. آن چیزی نیست جز اصل "حکومت عقل". حکومت عقل سوژه های انسانی خود مختاری را می سازد که قوانین را در خود درونی کرده اند و دستور عمل تمدن به منظور به تسخیر آوردن و رام کردن غریزه را به طور خودکار تحت آموزشی که در جریان متمدن شدن می بینند انجام می دهند. از این باور تمدن برای مارکوزه یعنی سرکوب غریزه توسط "سلطه ی عقل".

در این میان یکی از کسانی که به واکاوی این مسئله مدتها قبل از مارکوزه پرداخته بود کسی جز فروید نبود. فروید کسی است که در تفکراتش به غریزه ی بشر و اصل لذتهای او می پردازد که چگونه در جریان متدن شدن این اصول به مرور از کودکی در ناخودآگاه بشر قرار می گیرند و چیزی شبیه به فراخود(نوعی از وجدان جمعی) بر فرد محیط می شود. این محیط شدن محیط خارجی که حاوی سلطه عقلانیت است در انسان از کودکی چیزی را می سازد به اسم "خود". این خود آن چیزی است که غریزه را سرکوب کرده و خود فرد را بر خود مراقب و ناظم می سازد.  اما این مسئله تمامی نقد فروید نیست بلکه او به چیز دیگری هم اشاره داشته است که از نظر مارکوزه بسیار با اهمیت می باشد و آنهم یک اصل تقابلی است که فروید آنرا در جریان متمدن شدن در جامعه می یابد و آن چیزی نیست جز تقابل اصل "لذت" با "اصل واقعیت"؛ اصل واقعیت ساخته ی عقل است اصلی که نیروی غریزه را مهار کرده و برای تولید و بقای نسل مورد بهره کشی قرار داده است. اصل لذت آن چیزی می باشد که انسان در غریزه ی خود صاحب آن بوده است؛ "حسی از رهایی در بطن لذت". این حس رهایی از طریق مطرح کردن اصل  لذت در برابر اصل واقعیت است که رمز رویکرد مارکوزه به فروید برای پی ریختن برنامه ای برای رهایی است. به چالش کشیدن اصل واقعیت توسط پرداختن به لذت. این سناریویی است که به نوعی ما را به رویکرد رومانتیک گرایی می کشاند: "جهانی مللو از نیروهای مختلف". چیزی که مدتها پیش نیچه به آن پرداخت بود و شبیه به آنرا از زبان فوکو می شنویم که به ساختن هنرمندانه ی زندگی تاکید دارد.

اما آیا این اصل لذت چه چیز را برای ما در بر خواهد داشت؟ آیا اصل لذت در حین تکرار و تقلید به اصلی مسلط تبدیل نخواهد شد؟ و آیا خشونت حاصل از زندگی لذت مند و هنرمندانه به زبان فوکویی آن ما را به یک کمونیست دیگر نمی کشد؟ کمونیست به این مفهوم که مارکس می گفت: امروز صبح ماهی بگیرم و بعد از ظهر نقد بنویسم! لذت اگر در همه سطوح جاری شود ما را وارد دنیایی می کند که همه چیز در جمع تقسیم شده است و اصل مسلطی نداریم تا بتوان به آن رویکرد داشت چون اصل مسلط قبل از هر چیز در اصل لذت حل شده است. چیز به مانند شهر شیشه ای پل استر: تا سر بر می گردانی خیابان پشت سرت محو شده است. یا همان جمله ی معروف مارکس: "هر آنچه سخت است دود می شود و به هوا می رود"! اصل لذت برای مارکوزه اصل سخت واقعیت را دود می کند و به هوا می برد، و اینجاست که می بایست سخت تر از لذت خواندن کتاب اروس و تمدن، مارکوزه را به نقد کشید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 17:42  توسط حامد کیا  | 

چرخه ای از پرخاشگری و سلطه:

مارکوزه ای در پی اصل لذت

هربرت مارکوزه در بخش سوم و چهارم کتاب اروس و تمدن خود به مواردی اشاره می کند که از برداشتهای مستقیمش نسبت به فروید شروع می شود و تا بسط اصل رهایی ادامه پیدا می کند. رهاییکه تنها می توان حاصل خود مکتب فکری مارکوزه باشد.

بخش سوم کتاب در مورد "اصل عملکرد" و بخش چهارم به تقابل بین "اروس و مرگ" می پردازد. چیزی که در مورد اصل عملکرد بیان می شود این است که در انسان چیزی وجود دارد به اسم "اصل لذت اصل لذتی که به نوعی به از هم گسیختگی قانون و نظم در جامعه ی متمدن منجر می شود. از اینرو آن می بایست تبدیل به اصل کارکرد و یا عملکرد شود؛ مبنی بر اینکه انسان برای دانش لذت می بایست کار کند و این خواست جامعه ی صنعتی است که غرایز را از طریق آموزش درونی و بر انسانها تحمیل می کند. از این باور انسان همیشه با سرکوب همراه است و اصل لذت خود را به صورت پرخاشگری به ظهور می رساند.

ظهور پرخاشگری در برابر سلطه ی نظم و قانون مند تمدن قرار می گیرد که دارای کارکرد سرکوب گری می باشد. تقابل پرخاشگری و سلطه آن چیزی است که به دیالکتیک یا رویارویی موجود در بطن تمدن اشاره دارد. این جایی است که او در فصل چهارم کتاب خود بسیار به آن می پردازد. برای مارکوزه جامعه ی متدن همان جامعه ی عقلانی است که به سمت کار و استفاده ی ابزاری پیش می رود. اما چیزی که در این مابین بسیار مهم به نظر می رسد این است که از نظر او برای رسیدن به آزادی می بایست با سلطه دست به گریبان شد. این چرخش بین پرخاشگری(اصل لذت) به سمت سلطه( اصل عملکرد) چرخشی است که مدام در طول تاریخ از پی هم دنبال شده است.

هر رهایی پس از مدتی سازکار اخلاق سازی و قانونی خود را گسترش می دهد و مسیر را به سمت تعادل پیش می برد و این مسیر ادامه می یابد تا از دوباره شاهد بروز پرخاشگری های نوینی باشیم. این چرخه ی تسلسل چیزی است که در بطن جامعه ی مدرن وجود دارد و از سرکوب انسانهایی ناشی می شود که به درونی کردن قوانین توسط خود عادت کرده اند و آنرا طوری به کار می برند که نتیجه آن متمدن شدن را در پی می آورد. تمدنی که پرخاشگری را در مقابل ایجاد کرده است و این چرخه از تعادل و نظم به سمت هیجان و از هیجان به سمت نظم در جریان و تکاپو می باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 4:13  توسط حامد کیا  | 

مارکوزه- فروید: پیری که سخت جوان می شود:

نوعی از رهایی بخشی یا درجه ای از رهایی بخشی؟

در متن پیشین باور به این بود که کتاب اروس و تمدن، متنی سال خورده است که نمی توان گویشهایش را به روز خواند. این مسئله مبنی بر این است که مارکوزه- فروید را نمی توان به عنوان یک " نوع " رهایی بخش برای تحلیل مسائل امروز در نظر داشت بلکه آن تنها "درجه ای" از نقد را در بر می گیرد. منظور این است که این کتاب در رویکردش یک ساختار تک بعدی را به عرصه می گذارد که ما را به خطر حتمی تقلیل تحلیل مسائل و بررسی نیروهای امروزین وادار می سازد. متن مارکوزه- فروید متنی هیجان زده می باشد. منظور از هیجان زدگی میل به تقلیل "علت ها" به "علت" بوده و این مسئله از آنجا می آید که پدیده ی "تجربه" انسانها در زندگی روزمره را به هستی شناسی خود وارد نمی کنند و این چیزی است که نقد حجیم آنرا می توان نزد نوشته های مفصل آلفرد نورث وایتهد پیدا کرد.

مارکوزه در بخش دومین کتاب خود به وجود غریزه ی مرگ و درونی میل به تخریب در انسان طی متمدن شدن را بیان می دارد. او وجود "انحراف" را به مثابه ی "لذت" امری می داند که می تواند قدرت سرکوب گر تمدن را به چالش بکشد. امر میل جنسی در طی متمدن شدن بشریت از لذت به یک ماشین کارکردگرا برای تولید مثل مورد استفاده قرار می گیرد و این لذت به عنوان یک انحراف که می بایست سرکوبش کرد در ناخودآگاه فرد دفن شده است. این جریان در حالی است که میل سرکوب گری و غریزه ی مرگ از جمع بر فرد و درونیات او نفوذ کرده و پرخاشگری را بار می آورد. اینجا جنگی است بین امر لذت و امر واقعیت، واقعیتی که سرکوب گر و کنترل کننده می باشد.

شاید آشنا ترین کسی که از مارکوزه به آسانی دور شد کسی جز میشل دوسرتو نباشد. فردی که در زندگی روزمره ی انسانها خلاقیت و شیوه ی مبارزه ای را پیدا کرد که حاصل مصرف همان صنعت پرخاشگر و نابودگری است که مارکوزه- فروید در مورد آن سخن رانده اند. اصل "واقعیت/ اصل لذت" تنها یک تصویر معجوجی است که دوسرتو با تحقیق و تحلیل در بین زندگی روزمره ی انسانها مشخص می کند که یکی از بزرگترین ابزار و مشخصه های تمدن چون "مصرف" چگونه در دست انسانهایی که مارکوزه مدام بر طبل درونی شدن غریزه ی ویرانگری در آنها می کوبد تبدیل به خلاقیت و " مصرف خلاق" می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 15:19  توسط حامد کیا  | 

تحلیل رفتن عقلانیت در زندگی روزمره:

هیجانی که تخریبان خواهد کرد! احتمالا!

این روزها خبر از ترحیم عظیم و جهانی ایران است، مرحله ای که دادن نفت و گرفتن مواد دارویی و غذایی است، صحبت از رفتن سفیرها از ایران، محکومیت جهانی نقض حقوق بشر، خبر اشغال سفارتی، خبر کمبود منابع مالی برای ادامه ی یارانه ها، خبر از جنگ و انفجاری که شهری را لرزاند، خبر منزوی شدن در شدیدترین حد، خبر سقوط تولید نفت به علت نبود سرمایه گذاریها و خبر من، خبر تو که کجا خواهیم بود!

می توان گفت که عقلانیت انجام امور در رفتارهای زندگی روزمره در حال از دست رفتن است و تا حدی نیز مورد تخریب قرار گرفته اند. رفتارها و واکنشها در بالا رفتن دلار، یورو و سکه نمونه ای بارز از از هیجانی است که زندگی روزمره را در نوردیده است! عقلانیت در زندگی روزمره با بوروکراسی قوی و نظام اداری نظام مند در پیوند می باشد. پیش فرضی در جریان است که ما در حال از دست دادن نظم ضعیف اداری خود هستیم و نمونه هایی از قبیل حرکت بانک مرکزی برای مهار وضع موجود و نتیجه معکوس آن، نبود کارامدی در اداره ی نفت برای سرمایه گذاری و کاهش زیاد تولید در کنار کمبود شدید بودجود برای پرداخت یارانه ها خود دلایل کافی هستند تا لرزه های آن نظام لاغر و بی مایه ی اداری و خدمات اداری- شهری را به هم بریزد و نتیجه آن افسار گسیختگی، مرگ عقلانیت، از رفتن ته مایه های آرامش و امید باقی مانده برای داشتن رفتاری عقلانی- هدفمند در طی زندگی روزمره خواهد بود.

در این میان پیش بینی بر این است که نظم امور در حال پیش روی به سمت قدرت قهریه ی شدید برای نگاه داشتن بندهای نخ نمای شده ی روابط در سطح اجتماع می باشند. هشداری که می بایست جدی گرفت که امور زندگی روزمره در حال تحلیل رفتن به سمت دیوانگی رفتاری در رابطه ها، تخریب و انفجار قرار گرفته است.

دوستان، انفجار را....................... .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 16:8  توسط حامد کیا  | 

پدر بزرگ پیری چون هربرت مارکوزه:

چرا کتاب "اروس و تمدن" را می بایست فوت کرد و خواند!

هربرت مارکوزه در کتاب اروس و تمدن(بخش اول) به دنبال توصیفی از فروید است تا بتواند در زیر سرکوبهای تمدن به عنوان یک ماشین تربیت کننده ی انسان چیزی را پیدا کند که انسان آزادانه آنرا داشته است ولی به مرور تاریخ از او دور شده و شکلش تغییر کرده است. از نظر مارکوزه با توجهش به فروید این امر سرکوب شده "اصل لذت" می باشد که در برابر "اصل واقعیت" در طول دوره ی تمدن سازی مورد سرکوب واقع قرار گرفته و در ناخودآگاه انسانهای مدرن جای نهفته است. اما مسئله ی مهم در نظر مارکوزه این می باشد که اصل لذت به شکلهای مختل از ناخودآگاه بروز و حتی اصل واقعیت را مورد تحول قرار می دهد.

با توجه به این توضیح کوتاه یک مسئله ی انسان شناسی بسیار مهم در اینجا نهفته است که فروید را به عنوان یک روانشناس و مارکوزه به عنوان یک منتقد و فیلسوف هردو به زبان لاتور از آن میان بر زده اند تا نتیجه را بر اساس تحمل دانش خود استخراج کنند و آن مسئله در دستان اندرو لوری گورهان(André Leroi-Gourhan) انسان شناس نهفته است. لوری گورهان انسان را از زمانی که دستانش از زمین جدا شده به سمت ساختن و ایجاد ابزار برای گذران زندگی معرفی می کند. روحی که در ابزار دمیده می شود تا برای انسان به کار آیند و مراحل زندگی خود را بر اساس آن طی کند. این فرایند آغازین تمدن و آموختن جهان در کنار ایجاد ابزارهایی است که او را در این فرایند همراهی نمایند. از اینرو فرانید جمع شدن با ابزار سازی و به دنبال آن آموزش همراه بوده است و این روایتی از سیر تمدن می باشد.

از این باور آموزش پایه ی تمدن است و این با جهت پیشرفت ابزارها و پیچیده تر شدن فرایند تشکیل جمعهای انسانی همراه بوده است. در این باور امر سرکوب شده ی لذت که مارکوزه و فروید از آن صحبت می کنند به هیچ وجه ما را به نیروهای دنیای معاصر و این که با تکامل ابزارها حال چه خلاقیت را می توان به دست داد! را مدفون می کنند. نظریات فروید که منتج به کتاب اروس و تمدن می شود برای برگشت به اصل لذت برای مقابله با اصل واقعیت در حقیقت یک نافهمی از زندگی روزمره و مکانیسم پیچیده ی انسان شناسی است که روش شناسی کهنی چون مارکوزه می تواند از آن یاد کرده و میان بر بزند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 16:5  توسط حامد کیا  | 

فرامن فروید:

موجودی که آنرا فروید درک کرد، آیا؟

فروید در بخش آخرین کتاب تمدن و ملالتهای آن توجه خاصی را به وجود درونی شدن آداب در درون انسانها مبزور می دارد. تمدن با داشتن قواعد رفتاری سعی در درونی کردن آنها توسط انسانها را دارد به طوریکه تخطی از آنها باعث می شود تا فرد گنهکار شناخته شود و مورد سرزنش و مجازات قرار بگیرد. این مورد تا به امروز با عناوینی چون: روح جمعی، طبقه مسلط، ساختار مسلط، ایدئولوژی، هژمونی و گفتمان مسلط مورد توجه فلسفه و جامعه شناسی بوده است. امری فرا انسانی که به دنبال درونی کردن ویژگیهای خاص خود می باشد تا بتواند از یک امر محلی به امر جمعی و کلی دست پیدا کند.

اما مسئله ی مناقشه برانگیز بر تمامی این متفکران و از جمله فروید این است: که آیا چیز دیگری در طبیعت جز تلاش برای تکرار، تداوم و بقاء وجود دارد؟ ما در اینجا فروید و بسیاری از متفکران را از دست خواهیم داد! مسئله مورد توجه در مورد با تمدن تکرار و درونی کردن عقاید نیست بلکه میزان فعال بودن بخش تحول و تغییر در جامعه است. هر تغییر و تحولی میل به تکرار خود برای بقاء دارد به طوریکه در صورت تحقق نیافتن آن، عقیده ها و یا گونه های رفتاری صورت ابژکتیو و واقعیت خود را از دست می دهد. جهان به سوی تکرار و تقلید خلاقیتها و نوآوری ها در حال سپری بوده است. در نتیجه نقدهایی از نوع فروید نخ نمایی می کنند. انسان آزاد مورد نظر فروید تنها در صورت درونی کردن عقایدی وجود واقعی می یابد و از اینجا به بعد مسئله ی او فعال بودن در جهت ایجاد کردن شوق، راه انداختن گونه های مختلف تجربه و طی کردن مسیری است که باعث ورود چیزهایی به سیستم را می شود که برای تشکیل خود سیستم هموراه از آن دور نگاه داشته شده اند.

از این رو فروید و نقش نقد او بر تمدن یک همان گویی محض از قواعد طبیعت است بی آنکه خلاقیت رویکرد به موضوع را در متن زنده نگاه دارد. در این باور است که مسئله درونی کردن امور نیست که در نبود آن انسان وجود نمی یابد بلکه میزان فعال بودن و شوق داشتن به طی کردن تجربیات مختلف است و جنگیدن برای داشتن و حفظ کردن داشتن تجربیات مختلف در مسیر زندگی.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 17:40  توسط حامد کیا  |